روزانه

شنبه ۱۷ بهمن ۸۸

متأسفانه مرتضی سیمیاری چند وقتی است که در بازداشت به سر می‌برد و در تلویزیون نیز گویا صحبت‌هایی کرده است. به نسبت کسانی دیگری که در تلویزیون حاضر به صحبت شدند، او حرف‌های نسبتاً سنجیده‌ای زده است. مرتضی از اعضای فعال انجمن اسلامی اقتصاد دانشگاه سیستان و بلوچستان بود که دو سال پیش به عضویت شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت درآمد. امیدوارم هرچه زودتر او دیگر آزاداندیشان دربند آزاد شوند و مشکلی برایشان پیش نیاید. گمان می‌کنم که فعلاً کاری از دست من برنمی‌آید، البته اگر دوستان ایشان دست به کار اقدامی برای حمایت از ایشان باشند، من قطعاً از آن حمایت خواهم کرد.
خبر خوبی که امروز شنیدم این بود که مطابق مصوبه وزارت علوم، رشته «زبان‌شناسی عمومی» باید در خدمت زبان فارسی باشد و در نتیجه زبان آموزش این رشته زبان فارسی است. بنابراین لازم نیست سر کلاس دانشجویان محترم روی خودشان فشار بیاورند و انگلیسی بلغور کنند.

نظرها (0)
پنجشنبه ۲۴ دی ۸۸

وبلاگ حسام رضایی هم تمام شد. در واقع به خاطر عدم تمدید دامنه حذف شد.
در وبلاگ روزی، روزگاری ، دانشگاه سیستان و بلوچستان چند تا یادداشت در مورد دانشگاه س و ب نوشتم. بقیه هم نوشته‌اند چیزهایی. اگر اتفاق خاصی نیفتد سعی می‌کنم هر دو سه زروز یک یادداشت آن‌جا بگذارم.
گوگل کروم مرورگراینترنتی خیلی خوبی است. من مدتی است که باهاش کار می‌کنم. با برخی برنامه‌های سفارشی ایرانی سازگار نیست اما در بقیه موارد خیلی بهتر و سریع‌تر از بقیه مرورگرهاست. دانلود این برنامه شامل ایران نمی‌شود اما با پراکسی می‌توان برنامه را از گوگل دانلود کرد و نصب کرد. استفاده از آن محدودیت منطقه‌ای ندارد.

نظرها (2)

معرفی

گفتگو 53

جمهوری مهاباد
192 صفحه/ 1500 تومان

حدود 150 صفحه از 190 صفحه‌ی آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع ویژه‌ی این شماره «جمهوری مهاباد» اختصاص یافته است. کاوه بیات علاوه بر «باب گفتگو» مقاله‌ی تاریخی و خواندنی «ارومیه و تحرکات کمیته نجات» را نوشته است. احسان هوشمند «سال‌های آشوب» را بررسی کرده است و مجتبی برزویی مقاله‌ی «مکریان و اندیشه‌ی ایران» و محمد حسین خسروپناه مقاله‌ی «حزب توده‌ی ایران و تحولات کردستان» را نوشته است. «جمهوری مهاباد» و «کردها و فرقه‌ی دموکرات آذبایجان» عنوان دو یادداشت ترجمه‌ی شده‌ی این شماره است که هر کدام بخشی از یک کتاب جداگانه است. در بخش روزنامه این شماره این یادداشت‌ها آمده است: «لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها، قطع عضو بدون بیهوشی» - «نود؛ نمایش تضاد شیشه و سنگ» - «ترک‌ها و دولت سایه‌ی آن‌ها». در بخش کتاب‌خانه نیز چندین کتاب معرفی شده است.
در انتهای باب گفتگوی این شماره آمده است «مدارا و اعتدال را از ویژگی‌های اصلی فرهنگ ایران برشمرده‌اند و حد واسطی که در بسیاری از اوقات مانع از پیشامد گسست‌هایی جدی در فاصله‌ی فرازها و نشیب‌های معمول این سرزمین بوده است. این شماره نیز به رغم تمامی دل‌تنگی‌ها صرفاً با این امید منتشر می‌شود که شاید اعاده‌ی میزانی از اعتدال و مدارا، بار دیگر کارساز شده، تفاوت دیدگاه‌ها - حال در هر زمینه‌ای که باشند - از تنها مجرای معقول و میسر، یعنی از طریق طرح و بیان آزادانه، امکان حل و فصل یابند.»


نقد ادبی و دموکراسی

حسین پاینده
نبلوفر/ 1385
288 ص / 2800 تومان

این کتاب مجموعه‌ی مقالات (یا به قول خودشان جستارهای) حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است. از مقالات این کتاب: مرگ مؤلف در نظریه‌های ادبی - ملاحظاتی درباره‌ی چشم‌انداز جهانی شدن ادبیات معاصر ایران - داستانگ و توانمندی آن برای نقد فرهنگ - شیوه‌های جدید نقد ادبی: مطالعات فرهنگی - فروید و نقد ادبی - نقد ادبی و دموکراسی - بررسی مصداق‌های سرقت ادبی در کتاب نظریه‌های نقد ادبی معاصر.
در پایان «نقد ادبی و دموکراسی» آمده است: «نقد ادبی را نمی‌توان به سهولت تدریس کرد زیرا مخاطبان ما هنوز به آن درجه از خودآگاهیِ فرهنگی و سیاسی نرسیده‌اند که دموکراسی را به عنصری ساختاری در تفکر بدل کنند. اندیشه‌ی استبدادطلب، تکثر نظریه‌های نقد ادبی را برنمی‌تابد. ذهنیتی که اندیشیدن و استدلال کردن را فعالیتی تفویض‌پذیر می‌داند، هرگر نمی‌تواند در حوزه‌ای خوش بدرخشد که تفکر و اقامه‌ی دلیل از ملزومات اجتناب‌ناپذیر آن هستند. نقد ادبی مستلزم باور داشتن به دموکراسی و منوط به درک این موضوع است که ...»


گفتگو 51

پروژه‌ی مشروطیت
خرداد 87
152ص/ 1500 تومان

آخرین شماره‌ی گفتگو به موضوع انقلاب مشروطه اختصاص داده شده است، سردبیر این شماره تورج اتابکی است و در باب گفتگو می‌گوید: «در تاریخ معاصر ایران هیچ رویدادی را سراغ نداریم که هم‌سنگ نهضت مشروطیت اسیر کج‌فهمی‌ها و خطااندیشی‌های تاریخی اهل قلم و سیاست شده باشد. عمده دلیل این کج‌فهمی و خطااندیشی نقش چشم‌گیری است که نهضت مشروطیت در صد سال گذشته در شکل دادن به فرهنگ سیاسی ایران داشته است. از همین رو تاریخ‌نگاری مشروطیت عمدتاً نه در بستر روح تاریخ زمان وقوع آن که از منظر زمانه‌ای دیگر و در چارچوب تنگ مأنوسات عقدیتی-سیاسی که گاه مغایر با روح مشروطیت و اهداف آن قرار دارد، رقم خورده است.» علاوه بر این در این شماره در زمینه‌ی مشروطیت کاوه بیات «پروگرام مشروطه»، نگین نبوی «خوانندگان، مطبوعات و فضای عمومی»، تورج اتابکی «مشروطه‌خواهان بدون مرز...»، علی قیصری «مفاهیم و نهادهای حقوق اساسی در ایران...» را نوشته‌اند. در بخش‌ کتابخانه این شماره نیز کتاب‌های مربوط به مشروطیت بررسی شده است و در بخش روزنامه به ماسئلی چون «فتل بی‌نظیر بوتو»، «خصوصی‌سازی» اشاره شده است.
سایت گفتگو


با بهره‌گیری از
Movable Type Pro 4.31-en

از هیچ، به همه چیز
گفت وگوی ثمینا رستگاری با مراد ثقفی مدیرمسوول فصلنامه گفت وگو (برگرفته از روزنامه اعتماد)

-نگاهی گذرا به نوشته‌های نظریه پردازان چپ امروز در جهان از این واقعیت حکایت می‌کند که «طبقه متوسط» جایگاه مهمی را در گفتار سیاسی آنها به منزله طبقه یی که می‌تواند حامل و حامی خواست‌های عدالت طلبانه باشد، اشغال می‌کند. آیا این ارزیابی درست است؟ و چگونه چپ سیاسی و نظریه پردازانش به اینجا رسیده اند؟

بله به نظرم این ارزیابی درست است. در واقع اگر بخواهیم تغییر منزلت طبقه متوسط را در یک قرن اخیر در دیدگاه چپ در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توانیم بگوییم؛ «از هیچ، به همه چیز». یعنی امروز کم نیستند نیروهای چپی که به طبقه متوسط به عنوان آن گروه ممتازی می‌نگرند که می‌تواند با به ثمر نشاندن مطالبات و خواسته هایش مبنای جامعه یی را پی بریزد که آزادانه تر و عادلانه تر باشند. حال آنکه در یکصد و اندی سال پیش نیروهای سیاسی چپ نه فقط یک چنین مقام و اقتداری برای این طبقه قائل نبودند بلکه با نگاهی تفرعن آمیز و تحقیرآمیز به آن می‌نگریستند. البته هنوز هم هستند نیروهای چپی که اگر حضور طبقه کارگر را آن هم در شکلی فرادست در یک جنبش اجتماعی نبینند، یا آن جنبش را به هیچ می‌انگارند یا درصدد تخطئه اش برمی آیند. همچنین در میان برخی از چپ ها، به ویژه در میان روشنفکران چپ هنوز اکراه در استفاده از این واژه مشهود است و اینها ترجیح می‌دهند از کلماتی همچون «مردم»، «جامعه»، «توده» و «اکثریت جامعه» استفاده کنند. سازمان‌های سیاسی چپ البته نه به دلیل اکراه بلکه به دلیل تدقیق مخاطب، گاه از اصطلاح طبقه متوسط و گاه از اصطلاح «مزدبگیران» یا «مزد و حقوق بگیران» استفاده می‌کنند. اما خب همان طور که خودتان هم مطرح کردید بحث اصلی بر سر این است که چگونه این تغییر و تحول به وجود آمد. حالا اگر بخواهیم این پرسش شما را دقیق تر پاسخ بدهیم باید آن را به دو پرسش تقسیم کنیم؛ اول اینکه این تغییر از چه زمانی اتفاق افتاد و چه مراحلی را طی کرد؟ دوم اینکه دلیل آن چه بود؟ یعنی مبنایی نظری داشت یا اینکه نتیجه عملکرد نیروهای سیاسی چپ و نظریه پردازانش بود بر زمینه واقعی اجتماعی؟

ادامه

همشهری جوان 242
اگر کسی از شما بپرسد که عقب‌مانده‌ترین مجله‌ی ایران کدام است، تردید نکنید که پاسخ قطعاً مجله‌ی «همشهری جوان» است. این مجله‌ی وابسته به شهرداری، به طرز ماهرانه و البته چندش‌آوری سعی می‌کند موهای روی صورت زن‌ها را پنهان ‌کند. در این شماره‌ی آخر، احتمالاً به این خاطر که به ماه محرم وارد شده‌ایم، عکس نویسندگان زنش را که معمولاً در صفحه‌ی یادداشت‌ها چاپ می‌کرد، حذف کرده است. این بندگان خدا حجاب‌شان از فاطمه رجبی هم سفت و سخت‌تر بود، چه می‌شود کرد بالاخره ماه محرم است، ملت مسلمان باید کم‌تر به گناه بیفتند. با این حال، جالب است که اصرار زیادی هم دارند که عکس هنرپیشه‌های مشهور را چاپ کنند. در این شماره (242) عکس ترانه علیدوستی (صص روی جلد،7،32،35)، گلشیفته فراهانی(ص13)، هدیه تهرانی (ص11) و مهناز افشار (ص56) دیده می‌شود که البته طراح مجله یکی یک پیشانی‌بند به همه‌ی آن‌ها هدیه کرده است تا خوانندگان هوس‌باز خدای نکرده در حین خواندن مجله به گناه نیفتند و استفاده‌ی غیرفرهنگی از مجله‌ی مقدس شهرداری نکنند. عکس مژگان شجریان (ص44)هم واقعاً با کارهای فوتوشاپی طراح مجله خیلی مسخره شده است. به او حق می‌دهم اگر به همین دلیل از مجله شکایت کند. هیچ زن عاقلی دستمال خاکستری به آن بزرگی روی کله‌اش نمی‌کشد تا بعد روی آن روسری سورمه‌ای بگذارد. طوری این دستمال را صاف و سفت کشیده‌اند که آدم فکر می‌کند این بنده‌ی خدا مادرزادی تاسِ تاس است. اگر با گیس مردم مشکل دارند، لااقل خود همان روسری را تا جلوی صورت می‌آوردند تا این قدر قیافه‌ی دختر مردم عجیب و غریب نشود. جالب توجه این است که در یک مورد چیزی هم به زیر صورت ترانه علیدوستی (ص32) اضافه کرده‌اند، نمی‌دانم برای این پوشش جدید چه اسمی باید بگذاریم، زیر چانه بند؟ گلوبند؟ از نظر مدیران این مجله گلوی زن هم جزء صور قبیحه محسوب می‌شود. گویا فقط قرص صورت زنان مجاز است. آن هم احتمالاً به این خاطر که اگر قرص صورت هم نباشد دیگر عکس‌ها قابل شناسایی نیستند. شاید اگر مشکل شناسایی زن‌ها به گونه‌ای حل می‌شد، برقع پوشش مناسب‌تری باشد. سردار قالیباف در جایی گفته بود که می‌خواهد جای خالی اصلاح‌طلبان را پر کند، با این وضعیت فکر کنم بیشتر دارد جای پرشده‌ی طالبان را می‌گیرد.

(این گزارش در روزنامه‌های فرهیختگان و اعتماد منتشر شده است.)
چهارشنبه چهارم آذرماه نشر یادآوران میزبان منتقدان و پژوهشگرانی بود که در نشست نقد و بررسی کتاب «سپهر عمومی» دکتر مسعود پدرام شرکت کرده بودند. این کتاب را نشر یادآوران چند ماه پیش منتشر کرده است. در این کتاب ضمن بررسی آرای هانا آرنت و یورگن هابرماس در زمینه‌ی سپهر عمومی سعی در یافتن روشی برای تحلیل "مسألۀ سیاست" در ایران بر اساس این رویکرد شده است.در اين جلسه كه بيش از سي تن از علاقه‌مندان به حوزه‌ي علوم انساني حضور داشتند، سه تن از میهمانان این جلسه، آقایان کمال پولادی، محمدجواد غلامرضا کاشی و علی معظمی نقد کتاب را بر عهده داشتند. نویسنده‌ی کتاب نیز در جلسه حضور داشت و توضیحاتی در مورد این کتاب ارائه داد. دیدگاه‌های مختلف و گاه متضادی در مورد دو متفکر اصلی موضوع این کتاب در این نشست مطرح شد.

ادامه

پنجشنبه ۱۲ آذر ۸۸

مؤتلفه و قانون اساسی

در ضمیمه‌ی روزنامه‌ی اعتماد پنج‌شنبه 12 آذرماه، مصاحبه‌ی جالبی با محمد نقی حبیبی، دبیر کل حزب مؤتلفه منتشر شده است. این مصاحبه بسیار جذاب و خواندنی است و باید به مصاحبه‌گران این روزنامه کیوان مهرگان و فاطمه استیری تبریک گفت. آقای حبیبی در این مصاحبه دائماً سعی می‌کند با متهم کردن طرف مقابل به بازجویی از پرسش‌ها طفره برود، اما مصاحبه‌کنندگان به پرسش‌های صریح خود ادامه می‌دهند و در میانه‌ی این مصاحبه، دبیر کل حزب مؤتلفه رسوایی بزرگی به بار می‌آورد. ایشان اعتراف می‌کند که اصل 27 قانون اساسی را تا به حال ندیده است! جای شگفتی است که چرا این مسأله‌ به تیتر اصلی مصاحبه بدل نشده است. این موضوع وقتی اهمیت پیدا می‌کند که به خاطر بیاوریم بسیاری از نامزدهای نمایندگی مجلس و دیگر مناصب به خاطر عدم التزام و اعتقاد به قانون اساسی رد صلاحیت می‌شوند و مؤتلفه همواره از عملکرد شورای نگهبان دفاع می‌کند و اکنون دبیر کل این حزب می‌گوید بخشی از این قانون اساسی را اصلاً ندیده است. قاعدتاً وقتی بخشی از قانون اساسی را نمی‌دانید نه به آن اعتقاد دارید و نه التزام! حالب‌تر این است که حزب مؤتلفه در این مصاحبه و موارد دیگر همواره مخالفان را به عدم قانون‌گرایی متهم می‌کند. عجیب است که کسانی که خودشان قانون را نخوانده‌اند، دم از قانون‌گرایی می‌زنند! چگونه حزبی بدون آشنایی حداقلی با قانون اساسی در این سطح گسترده به فعالیت سیاسی می‌پردازد؟ وقتی بدون توجه به قانون اساسی می‌توان تا این حد به فعالیت سیاسی پرداخت و در ارکان قدرت نفوذ کرد، بودن یا نبودن قانون اساسی چه فرقی می‌کند؟ این بخش از مصاحبه را بخوانید:

- قانون اساسی می‌گوید راه‌پیمایی بدون حمل سلاح در صورتی که مخل مبانی اسلام نباشد آزاد است.
- کدام بند قانون اساسی؟
- فصل سوم اصل 27 قانون اساسی
- بیاورید من این اصل را ببینم، چون من تا به حال چنین چیزی را که شما می‌گویید ندیده‌ام.
- اگر اینجا کتابچه قانون اساسی وجود داشت می‌توانستم به شما نشان دهم.

خوش‌بختانه در چند سال اخیر اقبال به رسانه‌های مجازی زیاد شده است و هر گروه و دسته‌ای برای خودش وبلاگ یا سایتی دست و پا کرده است تا فارغ از بگیر و ببندها و نظارت سردبیران هر چه می‌خواهد دل تنگ‌ش بگوید و هیچ و آدابی و ترتیبی مجوید.
سایت البرز هم مدتی است که محفلی برای بحث‌های اقتصادی و سیاسی شده است و کسانی که پیش از این کم‌تر جایی برای ارائه‌ی دیدگاه‌های‌شان پیدا می‌کردند، این‌جا می‌توانند پشت رگبار بنشینند و مقالات‌شان را شلیک کنند. وجه همت گردانندگان این سایت ظاهراً «نقد اقتصاد سیاسی» است و گرایش آنان هم آن طور که نوشته‌اند نقد سیاست‌های نئولیبرالی است. اما بدبختانه یا خوش‌بختانه از حرف تا عمل فاصله زیاد است. جواز ورود به توپخانه البرز این است که در جایی از یادداشت بامناسبت یا بی‌مناسبت نویسنده حالی به لیبرال‌ها یا نظام سرمایه‌داری بدهد، حالا اگر از این حال دادن، دیگران حال‌شان از کل سایت هم به هم بخورد مهم نیست، همین که لیبرال‌ها فحش بخورند گردانندگان سایت حالی‌به‌حالی می‌شوند‌. مهم این است که باید زد و انتقام گرفت و توپخانه هم نباید بدون مهمات بماند و خدای نکرده خاموش شود. در این نوشته یکی از شاه‌کارهای مسلم سایت وزین البرز را که به استناد نظرات خوانندگانش، با استقبال روبرو شده است، بررسی می‌کنم: "خیزش سبز" از رویا تا واقعیت / محمد قراگوزلو که در ستون مقالات این سایت منتشر شده است.
قدیم‌ها می‌گفتند «مقاله» و وقتی این را می‌گفتند آدم احساس می‌کرد که خیلی چیز مهمی است. مقاله برای خودش اعتباری داشت، با نق‌نق کردن و فحش دادن و شعار دادن فرق داشت. ناسلامتی مقاله باید ساختاری داشته باشد. ردیف کردن سوآلات پشت سر هم مثل بچه‌های دبستان و ادعاهای بی‌ملاک و «خم شدن» و «مکث کردن» که اسمش مقاله نیست. البته ممکن است منظور گردانندگان محترم سایت البرز از «مقالات»، لزوماً مقاله به معنای جدی آن نباشد و منظورشان این باشد که این چیزی که می‌بینید مثلاً عکس، مصاحبه، خبر، هویج، باتوم یا شیشه نوشابه نیست. در این صورت آن نوشته مقاله است، خیلی هم مقاله است.
نویسنده شیوه‌ی عجیبی از رسم‌الخط را به کار برده است. معنا و مفهوم آن این است که دیدگاه خیلی مهمی در زبان و ادبیات فارسی دارد. اصولاً کسانی که خیلی می‌فهمند رسم است که باید عجیب و غریب بنویسند. تا این‌جا مشکلی نیست، خیلی هم خوب است. اما نویسنده‌ای که این قدر به نوشته‌اش اهمیت می‌دهد، خیلی بد است که غلط‌های املایی داشته باشد. بدجوری توی ذوق می‌زند. عجیب این که این نویسنده‌ی صاحب سبک بعضی کلماتی را که فارسی‌اش را خوب می‌فهمیم انگلیسی نوشته است. انگار دوست دارد ما نفهمیم چه می‌گوید. کلمات فارسی‌ای هم که به کار برده است، بعضی‌هایش توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شوند.
برخی از جملات و عبارات بدیع این مقاله:
«باری از میان سرفصل‌های پیش‌گفته، بنا به اولویت‌های نظری و مادی، و با توجه به حوصله‌ی محدود این یادداشت روی یکی دو موضوع خم می‌شوم و بدون ورود به حوزه‌ی تئوری، اندکی مکث می‌کنم.» وقتی نویسنده سرفصل تعیین می‌کند یعنی قرار است فصلی در مورد آن نوشته شود، اگر هم قرار نیست شرح داده شود چرا نوشته می‌شود؟ مگر آخرین نوشته‌ی نویسنده است که به قول خودش «بگوید تا گفته باشد»؟ «اولویت نظری و مادی» در این‌جا یعنی چی؟ بعضی سرفصل‌هایی را که باید به طور «عملی» انجام داد، کنار گذاشته است؟ بعضی سرفصل‌ها دستمزد بیشتری دارند و «اولویت مادی» دارند یا این که بخشی از سرفصل‌های کم‌اهمیت معنوی هستند؟ یادداشت «حوصله» ندارد یا خواننده یا نویسنده؟ چطور نویسنده روی یکی دو موضوع «خم می‌شود»؟ (تازه طوری با مهارت خم می‌شود که خدای نکرده وارد «حوزه‌ی تئوری» نشود! امیدوارم نویسنده بر اثر این خم شدن ناگهانی دچار آسیب‌دیدگی فیزیکی نشود.) چرا در این‌جا «مکث» می‌کند و کِی این مکث تمام می‌شود؟ چرا اصلاً نویسنده باید گزارش کار بدهد، اگر حین نوشتن چایی و بیسکویت هم بخورد باید بنویسد؟
«مراجعه به رنگ‌ها، معرف مطلوبی نتواند بود.» گویا «نیست» و «نمی‌تواند باشد» از صیغه‌های رایج بورژوازی است و نویسنده از آن پرهیز دارد. *
جمله‌ای دیگر این طور آغاز می‌شود «چنان‌که دانسته است» که معلوم نیست منظور چه کسی است.
«با این حال اگر فرد یا گروهی با در نظر گرفتن شعارهای روز قدس و سیزده آبان بخواهد از مطالبات خیابانی تحت عنوان جنبش یا خیزش سبز یاد کند، و خرج بنزین موتور محرکه‌ی آن را به حساب اصلاح‌طلبان واریز نکند؛ من یکی مشکلی ندارم.» «خرج بنزین» یعنی چی؟ خرج بنزین را چطور واریز می‌کنند؟
«شاید پردازش به این نکته خیلی بدیهی و پیش‌پا افتاده جلوه کند» «پردازش» بر خلاف کاربرد نویسنده، به معنای پرداختن به کار نمی‌رود.
«از نظر ما هر بیانیه، دعوت‌نامه، سخن‌رانی، گردآیش و جنبشی تنها به اعتبار شناخت ماهیت و منافع طبقاتی عناصر اصلی و فرعی طبقات مداخله‌گر قابل شناسایی است.» باید از نویسنده مقاله پرسید این مقاله را یک نفر نوشته است یا چند نفر؟ یا چون باسواد و کمالات هستید برای خودتان «ما» به کار می‌برید؟ «گردآیش» چیست؟ اگر از نظر شما چیزی «قابل شناسایی» نباشد چه اهمیتی دارد؟
«با این وجود شگفت‌زده‌گی و در پی آن، پرسش من از جناب مالجوی عزیز این است که به استناد کدام شاهد مادی درهای خوش‌بینی را به روی آینده‌ی لیبرال‌ها گشوده‌اند» بخش اول که کلاً نامفهوم است، به کنار. اما «شاهد مادی» یعنی چی؟ درها را به روی «لیبرال‌ها» گشوده‌اند یا «آینده‌ی لیبرال‌ها»؟
دلیل آن که این مقاله‌ی الکن اتفاقاً همراه با عکسی که هیچ مناسبتی با متن ندارد، در البرز درج شده است، احتمالاً این جور چیزهاست که به مزاج گردانندگان این سایت بدجوری سازگار است و تقریباً در تمام مقالات این سایت می‌توانید مشابه آن را پیدا کنید، نوعی جواز ورود است: «... عده‌یی نیز با درک منشویکی از طبقات؛ مجیزگوی بورژوازی لیبرال شده‌اند ...» «... برهه‌ی سیاه جهانی‌سازی‌ها و تعفن و گندیده‌گی سرمایه‌داری، ...» «... مبارزه‌ی طبقاتی در عصر تعفن سرمایه‌داری ...» شما هم از این عبارت‌ها در یادداشت‌های‌تان استفاده کنید، یحتمل منتشر می‌شود.

* این جمله را بی‌ربط نوشتم، اما خالی از لطف نیست بدانید، نویسنده‌ی قهرمانِ خلق یوتیوب، فیسبوک و توئیتر را رسانه‌های سرمایه‌داری جهانی می‌داند. قاعدتاً سایتی که این مقاله را درج کرده‌ است، باید بر دوش کارگران جهان استوار شده باشد و متن مقاله را هم کارگران حروف‌چین عضو سندیکا با حروف سربی در حالی که علیه سرمایه‌داری شعار می‌داده‌اند، چیده‌اند


پ.ن:
لینک‌های مربوط به سایت البرز را نگذاشته بودم و حالا در متن گذاشتم و اگر از آن‌جا پیدا نمی‌کنید: اینجا ببینید. نوشته‌های سیاه شده در متن از مقاله‌ی آقای گودرزی است. در ضمن بحث من با نویسنده بیشتر بر روش نوشتن است نه محتوای حرفی که زده‌اند. اصولاً بحث کردن با کسی که معتقد است اصلاح‌طلبان در این انتخابات شکست خورده‌اند و فیسبوک و یوتیوب رسانه‌های سرمایه‌داری هستند کار خیلی راحتی نیست و از عهده‌ی من برنمی‌آید. وانگهی نوشتن علیه جنبش سبز کار پرخطری نیست و اتفاقا در اوضاع فعلی نزدیک شدن به اصحاب قدرت است، اما دفاع کردن از جنبش سبز پرمخاطره است و جایی باید صورت بگیرد که واقعاً ارزشش را داشته باشد. از نظر من اساساً جنبس سبز نیاز به دفاع و توجیه ندارد، خصوصاً در مقابل چنین مخالفانی. ندیدن آن کار بسیار سختی است که فقط برخی افراد می‌توانند انجام دهند.

سه شنبه ۲۶ آبان ۸۸

جمله هاي معروف

بابك يوسف شاهي

اون اوايل كه تازه دانشگاه اومده بودم، به عنوان يه شخصيت مستقل به هر كسي كه تقاضاي پول مي كرد كمك مي كردم و با افتخار براي همه هم تعريف مي كردم. اون هايي كه تو راه موندن و كيفشون گم شده، اون هايي كه زنشون تو بيمارستانه، اون هايي كه برادرشون تصادف كرده و به خاطر ديه تو زندانه، اون هايي كه ناتواني جسمي دارن و نمي تونن كار كنن، اون هايي كه بي كارن و مجبورن به خاطر 50 تومن شيشه ماشين ها رو پاك كنن، اون هايي كه شوهرشون مرده و 3-4 تا بچه رو دستشون مونده، اون هايي كه سني ندارن ولي مجبورن با آدامس فروختن خرج تحصيلشون رو در بيارن، اون هايي كه براي تامين خرج ازدواجشون سر چهار راه اسفند دود مي كنن، اون هايي كه بچه هاي نا مردشون از خونه انداختنشون بيرون و اون هاي ديگه...
يه بار كه ماجراي كمك انسان دوستانه ام روبه يكي توي ترمينال، با آب و تاب براي داييم مي گفتم، داييم چنان برخورد تندي باهام كرد كه تمام تفكرات و تخيلات و خاطراتم بهم ريخت.
مي گفت: كمك كردن به اينجور آدما خيانته، عموما معتادن، مرداي گردن كلفت برن كار كنن و از اين حرفا كه همه ش جمله هاي معروفيه!
و جمله ي اثر گذارش اين بود: تو فكر كردي كه چرا همه شون مشكلاتشون رو به تو ميگن؟
گفتم : نه به همه......
پريد وسط حرفم: همه شون آدم شناسن! آدماي ساده و گيج رو از رو قيافه مي شناسن!
خيلي بهم بر خورد، من تازه دانشگاه قبول شده بودم ، هيچ كس رو در زمينه هوش و استعداد قبول نداشتم!
بعد از كلي فكر كردن ، تصميم جدي گرفتم: به هيچ كس كمك نكنم مگر كسايي كه واقعا محتاج باشن، مثل دختر بچه هاي فال فروش هفت حوض.
حالا، چند روزي از ماجراي تحول من گذشته بود كه دور ميدان ونك منتظر تاكسي رسالت بودم، به تنها چيزي هم كه فكر نمي كردم تحول بود، يه آقاي ميان سال ،خوش تيپ، خوش لباس، اومد جلو با همون جمله معروف من گدا نيستم شروع كرد : من 150 تومن تو جببم هست، كرايه تا رسالت 300 تومنه يه لطف بكن بمن بده تا اونجا برم ، بقيه راهو پياده مي رم و يه جمله معروف ديگه هم گفت: آدرست رو بده بعدا ميام تقديم مي كنم.
من از همون جمله اولش فهميدم چرت ميگه، تو ذهنم جمله معروف رو گفتم: مرتيكه برو كار كن! غرورت كو پس؟
اومدم اين ور، يه ماشين اومد سوار شدم عقب، اينم از زرنگيم بود چون اون موقع هنوز جلو دو نفر سوار مي شدن.
5 متر جلو تر آقاي ميان سال وايساده بود، گفت رسالت و قبل از سوار شدن توضيحات لازمه رو داد، راننده گفت:اين حرفا چيه آقا 150 تومن ارزش اين حرفا رو نداره و يه جمله معروف اضافه كرد: پول چرك دسته آقا.
خلاصه سوار شد ، هيچ كس هم تا رسالت كنارش سوار نكرد كه يعني اند مرام! در عوضش كنار من يه خانم چاق چادري سوار شد كه تا رسالت اون خودشو جمع ميكرد من خودمو جمع مي كردم.
اون آقا هم به محض سوار شدن رفت رو منبر و بعد از گفتن جمله معروف عجب روزگاري شده شروع كرد:
الان به يه نامردي گفتم 150 تومن براي كرايه كم دارم به من قرض بده ، عين خيالشم نبود فلان فلان شده، 150 تومن چيه آخه ، با 150 تومن توفم تو صورتت نمي ندازن بد بخت، آخرتت رو با 150 تومن نمي خواي بخري؟ مي خواي چه كار كني باهاش ؟ و با يه جمله معروف ديگه ادامه داد: دوره ما كي اين جوري بود؟ ما انسانيت حاليمون بود، مردانگي داشتيم ، اينا انسانيت رو خوردن مردانگي رو ريدن! و راننده هم با جمله هاي معروفي مثل : اي نامرد بي همه چيز ، بي شرف، احمق خسيس ، نا لوتي ، و غيره تائيد مي كرد .
با وصف اينكه هر كدوم با هم، دو برابر سن من اختلاف سني داشتن متفقا بر عليه من تائيد مي كردن.
تازه شانس آوردم يه خانم تو ماشين بود وگر نه جمله ها ي معروف در بين مردان ارائه مي شد.
خلاصه تا رسالت من سرم تو كيف و زير صندلي و پشت يقه كاپشن بود. انگار يه سال تو ماشين بودم ، از ونك تا رسالت فحش نبود كه نشنيده باشم.
يه جمله معروف هم خانمه گفت: حاج آقا نسل عجيبين ، دخترا بدتر از پسرا، پسرا بدتر از دخترا. من مدير دبيرستانم ، به خدا قسم تنها كاري كه نمي كنن درس خوندنه ، بيا ببين از تو كيف هاشون چي در مي آد؟ از خونه و مدرسه فرارين.
من خيالم راحت شد كه مبحث تا حدودي عوض شده، اما همون آقاهه با يه جمله معروف ديگه ادامه داد: ما فرار مي كرديم مي رفتيم جبهه، اينا فرار مي كنن.......... اي داد بي داد!
خانم فكر مي كنيد اون پولي كه نداد بهشت رو باهاش بخره چه كار مي كنه ؟ .......مي بره خرج دختراي دبيرستان شما مي كنه!
اين ديگه شاهكار بود!
همه هم تائيد مي كردن. من حضور خانم مدير رو شانس فرض كردم ولي بحث رو به گند كشيد.......! حالا هم مي خوام بگم شانس آوردم اون يكي خواب بود و تنها جمله معروفي كه تكرار مي كرد اين بود: خرررر پففففف ،خرررر پففففف،
بعدا خوب فكر كردم فهميدم اونم منظورش خره پفيوز بوده كه در تائيد مباحث بطور خلاصه بيان و تكرار مي كرده . چون اون هم از نسل درست و حسابي حرف حساب زن جمله معروف گوي قديم بود!
حالا چند سالي از اون جريان گذشته ولي هر وقت بهش فكر مي كنم ميبينم چه تحملي داشتم من ، الان ذهنم پر از جمله هاي معروف رديفه براي اين جور موقع ها كه تو موضع ضعف مي خوام قدرت نمايي كنم!

دوشنبه ۱۱ آبان ۸۸

خطاب به یک مترجم قدیمی

امیر احمدی آریان - برگرفته از سایت رخداد

یکی از مترجمان باسابقه کشورمان، که تا به حال ده‌ها کتاب در حوزه‌های مختلف، از ادبیات و نظریه ادبی گرفته تا مطالعات فرهنگی و فلسفه را به فارسی برگردانده است، چندی پیش در یک محفل خصوصی گفته بود که من تعجب می‌کنم از این بچه‌هایی که سن‌شان به سی هم نرسیده، در عمرشان سفر اروپا و آمریکا نرفته‌اند، بعد با پررویی می‌نشینند رمان نویسنده آمریکایی و فرانسوی ترجمه می‌کنند. برای این وجود نازنین، که بخش زیادی از زندگی‌اش را در خارج از مملکت گذرانده بود، سؤال پیش آمده بود که این‌ها چه‌طور جرأت می‌کنند قبل از این‌که به زبان و فرهنگ غرب مسلط شوند سراغ ترجمه بروند. همین اعتراض، که باواسطه به گوش من رسید و شاید هم در آن دخل و تصرفی شده باشد، بهانه‌ای است برای نوشتن این یادداشت.
خطاب این مترجم باسابقه به نسلی از مترجمان است که من هم یکی آنان هستم، و با کمی احتیاط و فاصله می‌خواهم گزارشی از تجربه خودم از آغاز و ادامه ترجمه نسلی بنویسم با این ادعا که، گمان می‌کنم تجربه بسیاری از هم‌نسلان‌ام است، حداقل آنان که می‌شناسم مسیر کمابیش مشابهی پیموده‌اند.
نسل ما دهه پنجاه به دنیا آمد و چیزی ندید از آن همه «ناز و تنعم» که مقدر بود در جوانی حکایت‌اش را از پدران‌اش بشنود. تا چشم به جهان گشود و آمد راه بیفتد و حرف بزند انقلاب شد، کودکی‌اش را جنگ پر کرد و نوجوانی‌اش را تبعات جنگ، و ورودش به دانشگاه هم‌زمان شد با نخستین تجربه فضای باز سیاسی در ایران پس از انقلاب، بهتر است بگوییم در واقع اولین تجربه از این دست در عمر این نسل، که تا پیش از آن جز خرابی‌ها و مصائب جنگ و بعد، ستایش از سرداران سازندگی چیزی ندیده بود. ماجرای دوم خرداد و ریاست جمهوری خاتمی همه‌چیز ما را زیرورو کرد، و آدم فکر می‌کند کسانی که نوستالژی خفقان دهه شصت را دارند، حق دارند در این فرصت بگیروببندی که پیش آمده، صاف سراغ اطرافیان خاتمی رفته‌اند و کسانی را به زندان انداخته‌اند که عاملان اصلی گشوده‌شدن فضایی ممنوعه در این مملکت بوده‌اند. آنها داشتند زندگی‌شان را می‌کردند و مردم هم به همچنین، که خرداد هفتادوشش همه‌چیز را زیرورو کرد. بلایی که این روزها بر سر اصلاح‌طلبان می‌آورند فوران کینه‌ای دوازده‌ساله است، و عجیب نیست که چنین خشونتی در پس ماجراست.
در فضای پس از سال‌ هفتادوشش بود که این نسل، که داشت زندگی‌اش را می‌کرد و آمده بود درس‌اش را بخواند و برود، به ناگاه کتاب‌خوان و روزنامه‌خوان شد، یاد گرفت سیاست و تفکر و ادبیات و هنر را مهم‌تر از درس‌های پوک و ابلهانه دانشگاه بداند، یاد گرفت درس‌های دانشگاه را بیفتد و براي‌اش مهم نباشد، یاد گرفت مشروط شود و افتخار کند که به خواندن خزعبلات آکادمیک تن نداده است. در این بین نسل ما روزنامه‌نگار و نویسنده و شاعر شد، و عده‌ای هم به ترجمه روی آوردند. پس آنان که شروع کردند به ترجمه قصدشان به هیچ‌وجه تسلط بر فرهنگ و زبان غربیان نبود و نیامده بودند پز بدهند و افتخارآفرینی کنند. ما ترجمه کردیم تا از سیل سیاست و فرهنگ که به راه افتاده بود عقب نمانیم. همین.
هرچند آن فضای باز سیاسی دیری نپایید، ولی نسل ما هنوز با خاطره آن زندگی و فکر می‌کند، و بخشی از جان‌سختی‌اش برای ادامه فعالیت در سال‌های سخت پس از هشتادوچهار، مدیون دستاوردهای خرداد هفتادوشش است. شنیدن این حرف‌ها بی‌شک برای مترجم معترض قدیمی خوشایند نیست، ولی خدمت حضرت کهن‌سال‌اش باید گفت که آن‌چه گفته‌اید هنوز تمام واقعیت نیست. منطق شما را اگر ادامه دهیم، واقعیت بسیار سیاه‌تر و تعجب‌آورتر از آن است که گمان می‌کنید. آن بخش از واقعیت، که شاید شما ندانید و دانستن‌اش لابد آتش‌تان می‌زند، این است که نسل ما قبل از آن‌که حتی یک زبان خارجی را درست یاد بگیرد ترجمه کردن را شروع کرد.
واقعیت این است که بسیاری از متون ترجمه‌ای که آن روزها در مطبوعات ایران چاپ می‌شد، محصول کار مترجمی بود که هشتاد نود درصد کلمات متن اصلی را نمی‌دانست، بیشتر از خود متن مبدأ به دیکشنری مراجعه می‌کرد و ترجمه یک صفحه از انگلیسی به فارسی نفس‌اش را بند می‌آورد و ممکن بود ساعت‌ها وقت‌اش را بگیرد، ولی نتیجه‌اش باورنکردنی بود. حالا که به عقب برمی‌گردیم، لابد تعجب خواهید کرد که چه‌طور آن همه متن آشغال و ترجمه بد، آن قدر مخاطب داشت، چه اتفاقی می‌افتاد که جوانان نیمه دوم دهه هفتاد ساعت‌ها بر سر متونی که معنای مشخصی نداشت و معلوم نبود حرف حساب‌شان چیست، باهم بحث می‌کردند. شما فراموش کرده‌اید که آن‌چه آن متون را به جلو هل می‌داد و جای‌شان را بین مردم باز می‌کرد، فضای آن سال‌ها بود نه کیفیت آن متون، کما این که بعد از هشتادوچهار، که فضای مورد بحث ما تکه‌پاره شد و از بین رفت، خروارها متن ارزشمند با ترجمه عالی به فارسی منتشر شد و هیچ‌يك را کسی نخواند.
جناب استاد فرنگ‌رفته مسلط به زبان‌های فرنگی، حقیقت این است که ما نه فقط سفر فرنگ نرفتیم و دوره‌های کانون زبان را تمام نکردیم، بلکه اصلاً ما با ترجمه زبان یاد گرفتیم. این‌طور نبود که اول خدای زبان بشویم و بعد دست به قلم ببریم، اول شروع کردیم به نوشتن و بعد زبان یاد گرفتیم. این نه‌تنها نشانه ضعف و پررویی‌مان نیست، بلکه شخصاً به کل این فرایند افتخار می‌کنم و معتقدم کار بسیار درستی کردیم. نسل ما نه از آمریکا و اروپا رفتن بدش می‌آمد نه از فراغ بالی که در آن بتواند بر یک زبان مسلط شود. هیچ‌يك از این‌ها برای‌مان مهیا نبود، و کمال وقاحت است اگر کسانی را که زندگی‌شان در این دیگ جوشان سی‌ساله گذشته، متهم کنیم در خارج رفتن و تلاش برای تسلط بر فرهنگ غربیان کوتاهی کرده‌اند. ترجمه برای ما کاری «شیک» و «باکلاس» نبود که بخواهیم با انجام‌اش نامی بین فامیل و دوستان دست‌وپا کنیم. هیچ‌يك از مترجمان هم‌نسل من سر گنج ننشسته‌اند، هیچ‌يك به منبع لایزال ثروت وصل نیستند و زندگی‌شان تأمین نیست، و از آن‌جا که ترجمه در این مملکت جزء کم‌درآمدترین وسخت‌ترین مشاغل است، برای انجام این کار دلایلی دارند که شاید حتی به مخیله پیشینیان‌شان، علی‌الخصوص جناب‌عالی که هزاران سال نوری با آن‌ها فاصله دارید، خطور نمی‌کند.
این نسل ترجمه کرد، چون برای‌اش ترجمه نه کاری قشنگ و دل‌پذیر، که ضرورتی حیاتی بود و شاید هنوز هم هست. ترجمه بخش مهمی از کنش فکر کردن این نسل است، بخشی از تجربه زیسته سیاسی و فرهنگی اوست، و نقشی کلیدی در بالیدن این نسل ایفا کرده است. ترجمه برای ما صرف انتقال فرهنگ غرب به مملکت، یا فراهم آوردن اسباب لذت عشاق ادبیات از شاه‌کارهای غربی نبود. تأیید من هم از آن سال‌ها به هیچ‌وجه محتوایی نیست. همه ما در سال‌های نخست کارمان، به دلایل بسیار مثل بلد نبودن زبان و سواد کم و وقت کم، ترجمه‌های وحشتناکی انجام داده‌ایم. شخصاً حداقل ده‌ پانزده مقاله در مطبوعات ایران منتشر کرده‌ام که ترجمه‌شان نفرت‌انگیز و اعصاب‌خردکن است، و یکی از کابوس‌های‌ام این است که مجبور شوم دوباره بعضی از آن متون را، که فقط لایق سطل زباله هستند، بخوانم. اما، ضمن عذرخواهی از خوانندگانی که آن متون موجب سوهان‌خوردن روح‌شان شده است، باید بگویم به هیچ‌وجه از انجام آن ترجمه‌ها پشیمان نیستم. مثل شرکت در میتینگ‌های سیاسی، مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن و تئاتر رفتن و روزنامه خواندن، ترجمه هم یکی از کارهایی بود که به نسل من فکر کردن و سیاسی بودن را یاد داد، به ما یاد داد چگونه فرهنگ و تفکر را ارج نهیم و غرق در ابتذال روزمرگی نشویم و در برابر تصمیماتی که برای‌مان می‌گیرند مقاومت کنیم، و از این جهت، معتقدم دستاورد نسل من، همان ترجمه‌های کج‌و‌کوله‌ای که به لعنت خدا نمی‌ارزند، شرافت‌مندانه‌تر و دوست‌داشتنی‌تراند از ترجمه‌های فصیح و منقحی که پای شومینه‌ای در اقامت‌گاه زمستانی مترجم‌اش در پاریس و لندن انجام شده باشد.

سخن

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر قدر خودت را ندانی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمره‌گی را تغییر ندهی
اگر رنگ‌های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رؤیاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!


پابلو نرودا


جستجو


پیوندها

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر است : Creative Commons License