با روی کار آمدن دولت احمدینژاد دوران تازهای در تاریخ جمهوری اسلامی آغاز گشته است. در این دورهی جدید در بسیاری از زمینهها تغییرات اساسی صورت گرفته است. در سیاست خارجی اگر پیش از این، به ویژه پس از روی کار آمدن دولت خاتمی، دیپلماسی بر مبنای تنشزدایی، گفتگوی تمدنها و آشتی با غرب بنا شده بود، در دوران جدید سیاستها بیشتر در جهت انزوا و تنشزایی است. اگر در دوران خاتمی پیشنهاد نامگذاری سال گفتگوی تمدنها بدون هیچ مخالفتی به تصویب رسید، در این دوران اغلب بیانیهها علیه ایران بدون مخالفتی جدی به تصویب میرسد.
بیشترین خسارت را گویا در دوران جدید دانشگاه باید متحمل شود. اگر آتش گرفتن کتابخانهی غنی دانشکدهی حقوق تهران، گماردن یک روحانی تندور، برای نخستین بار پس از هشتاد سال، به ریاست دانشگاه تهران، و احکام طولانیمدت علیه دانشجویان را فاجعهای برای دانشگاه و دانشگاهیان ایران بنامیم. اظهارات اخیر وزیر علوم را بیشک باید تیر خلاصی بر پیکرهی علمی دانشگاه تلقی کنیم.
اگرچه اظهارات وی به گونهای است که اهل علم به سختی میتوانند آن را جدی بگیرند. اما واقعیت تلخ این است که ظاهراً دیگر هیچگونه مانعی برای عملی شدن چنین سیاستهایی وجود ندارد. جز آن که جامعهی دانشگاهی در مقابل این سیاستها بتواند از خود مقاومت نشان دهد، که آن هم با وجود فشارها و ضربههای سنگینی که در طول این سالها به ویژه پس از 18 تیرماه تحمل کرده است، بعید به نظر میرسد رمقی برایش مانده باشد.
تصمیم بر قیمومیت بخشیدن حوزه بر دانشگاه بیش از هر چیز نشان از عدم شناخت ساختار سنتی حوزه و ساختار مدرن دانشگاه دارد. چگونه میتوان تصور کرد که حوزه بتواند در مورد رشتههای پیچیدهای چون اقتصاد و جامعهشناسی خط مشی تعیین کند. اصولاً اسلامی کردن علوم انسانی چه معنایی میتواند داشته باشد؟ اگر منظور رعایت موازین شرعی از سوی دانشجویان و دانشگاهیان است که حرف تازهای نیست، 25 سال است که در جریان است و ارتباط خاصی هم با علم ندارد. اما اگر سخن از تغییر محتوای درسی و اسلامی کردن مفاهیم اقتصادی، جامعهشناسی، روانشناسی و فسلفه است، در این صورت حقیقتاً باید فاتحهی علوم انسانی را خواند. اگر دادگاه تفتیش عقاید توانست محتوای نظریه گالیله را تغییر دهد، در آن صورت میتوان امیدوار بود که اهل حوزه هم بتوانند علوم انسانی را اصلاح کنند.
