ابوالفضل گوهری مقدم
(این داستان در پنجره شماره 14 منتشر شده است)
از سلف که اومدم بیرون نظرم به جهان عوض شده بود از بس که این غذا مقوی بود. گفتم برم اتاق شاید حالم خوب شه. موبایلمو از جیبم آوردم بیرون که ببینم کسی پیامی نفرستاده باشه، آخه تو سروصدای سلف صدا به صدا نمیرسه. طبق معمول خبری نبود. بالاخره نفهمیدیم این موبایله یا توپ فوتبال، بچه ها که موقع بیکاری باهاش فوتبال بازی میکنن. تو همین فکرا بودم که یکی به من سلام کرد، نفهمیدم کیه، گفتم علیک و رد شدم. به آرامی شروع به قدم زدن کردم و همین طور داشتم فکر میکردم که رسیدم دم در خوابگاه، گفتم برم از آبسردکن یه کم آب بخورم که دیدم آبش برای چایی دم کردن مناسبتره تا عطش فرونشاندن. یه فحشی زیرلب دادم ، تا بچههای کمیته انضباطی نشنون و مایه دردسر نشه.
رسیدم اتاق، درو که باز کردم، دیدم بله، همه هستن. ناهار خوردن و دارن تلوتلو میخورن. سعید رفته بود زیر پتو که بخوابه. یک لگد بهش زدم که پاشو بابا کلاس داری! گفت گور پدر کلاس! اصلاً کی حال کلاس رفتنو داره؟ سه شونزدهم رو واسه همین روزا گذاشتن. من بیتوجه به حرفاش داشتم صادق رو نگاه می کردم که زیرلب با خودش حرف میزد. گفتم : چته؟ گفت: بابا این آب حموم بازم سرده. فکر ما نمازخونا رو نمیکنن، لااقل فکر اون بدبختایی باشن که قرار دارن و به سعید اشاره کرد. خندیدم و گفتم : فعلاً تیمم کن تا بعد که سنگکاریشون تمام شد به آب حموما هم میرسن. تازه یادم آمد که تشنمه، رفتم در یخچالو باز کردم که دیدم، مثل همیشه پر از خالیه و باد توش خنک می کنن. گفتم: تو اینم که همیشه خالیه لااقل درشو باز بذارین که هوای اتاق خنک بشه. یه کم از این دخترا یاد بگیرین که همیشه دوتا نایلون میوه دستشونه. این معدههای ما اگر یه روز میوه بخوریم والا تعجب می کنه. داشت نطقم گرم میشد که یهو در وا شد و بهروز آمد تو اتاق. البته بوی سیگار هم باهاش اومد. به سرفه افتادم. بهروز نشست رو تختم که نزدیک در بود. صادق رفته بود خاک تمیز گیر بیاره برای تیمم و سعیدم که تقریباً خواب بود.
به بهروز گفتم : رفتی سلف؟ گفت: نه. من که از این غذاها نمیخورم. از بیرون غذا می گیرم. گفتم: نیست خیلی پولداری؟ روزی هزار تومن از خودپرداز می گیری که پونصد تومنش خرج سیگارت می شه. پول نداری کارتتو شارژ کنی، افه پولداری نیا! بهروز جواب داد : غلط کردی! تو کارتم پنج هزار تومنه. گفتم: ما که میشناسیمت. بهروز ادامه نداد و بلند شد و رفت سراغ موبایلش. صادق اومد تو اتاق و رفت یه گوشهای سجادشو پهن کرد و شروع کرد به نماز خوندن. یه دفه موبایل سعید زنگ خورد. سعید که خواب بود نمیدونم چطور شد که یهو مثل هادی ساعی از خودش واکنش نشان داد و پرید و موبایلشو برداشت. یه نیگا به صفحهی موبایل کرد که ببینه کیه، از برق تو چشماش میشد فهمید که کی پشت خطه! سعید صداشو نازک کرد و شروع کرد به صحبت کردن. به بهروز گفتم: ببین یارو کلاس نمیره که بخوابه اون وقت، طرفش که زنگ میزنه، میپره گوشی رو برمیداره، اسمش هم گذاشته دانشجو! بهروز پوزخندی زد. میدونستم که سعید حداقل چهل دقیقه باهاش صحبت میکنه. فکر کنم نزدیک 10 بار اوضاع آب و هوا رو از دوستش پرسید. احمق نمیدونه که بابا! اونم توهمین شهره. هی میپرسه هوا چطوره؟ وسط حرفاش پریدم که کلاس نمیری؟ سعید با اشارهی سر حالیم کرد که نه... صادق نمازش تموم شد و داشت تسبیحات میگفت، بهروز با موبایلش بازی میکرد و سعیدم که طبق معمول.
رفتم بیرون که لااقل از همون آبسردکن یا بهتر بگم آب گر مکن، آب بخورم. تو راهرو بدجور بوی تریاک میاومد. گفتم اگر دو دقیقه وایستم، نشئه میشم. رفتم بیرون که آب بخورم، از پنجره طبقهی دوم صدای موسیقی کردی میآمد. با خودم گفتم باید برم پیش گله بچه بگم که بچههای کرد رو طبقهی اول اتاق بده چون وقتی میرقصن، ماشاء الله اون قد پا می کوبن که سقف پایین مییاد. رفتم به هر زحمتی بود آب خوردم و برگشتم اتاق. صادق تسبیحاتش تموم شده بود و داشت فکر می کرد، بهروز هم از بس با موبایلش بازی کرده بود، خسته شده بود.
بهروز به صادق گفت : جون ما، وقتی صبحها برای نماز بیدار میشی کمتر سروصدا کن، ما تازه میخوابیم، صادق هم چیزی نگفت، انگار که اصلاً چیزی نشنیده باشه، سعید بالاخره تلفنو قطع کرد و گفت : رضا! میتونی برایم کاری بکنی؟ گفتم : تو جون بخواه کیه که بده! و خندیدم، سعید گفت: جداً میگم. یه کتاب میخوام، فیزیک هالیدی چاپ قدیم. گفتم چیه؟ طرف مهندسیه؟! خیلی خوب ببینم چکار میتونم برات بکنم، و ادامه دادم علیالحساب برو کتری رو بذار رو گاز. سعید گفت: مرامتو عشقه بامرام. بعد کتری رو برداشت رو رفت. صادق هم رفت دوباره ببینه که آب گرم شده یا نه. فقط منو بهروز مونده بودیم که بهروز بی مقدمه گفت: خسته شدم. نمیدونم چکار کنم ؟ هفت ترمه دانشگاهم، آخرشم هیچی. سربازی بعدشم تازه باید دنبال کار بگردی. کار که گیر نمییاد، کار که نباشه باید قید ازدواجم بزنی. بیست و سه سالمه، موهام سفید شده. بهش گفتم: تو که سال بالایی هستی به جای این که امیدواری بدی این جوری بزنی؛ دیگه چه توقع از ما؟ البته تو دلم حرفاشو تأیید می کنم. حرفاش تقریبا حرف هم هی پسراست. صادق برگشت تو اتاق و گفت، آبش یخه. دستم بیحس شد بس که سرده! همه کاراشون برعکسه، آبسردکن آبش جوشه حموم هم که یخه! گفتم: سخت نگیر. ساعت دو صبح گرم میشه ولی اون وقت باید با جن و پری بری حموم. بهروز سیگار روشن کرده بود و داشت به آرومی پک میزد. گفت: اون قد فکر کردم که دارم دیوونه میشم، هر جور حساب میکنم، برنامههام جور درنمییاد. گفتم: خداوکیلی کار دست خودت ندی، قاسم که پارسال سی تا قرص خورد و داشت میمرد. تو کاری نکنی که حوصلهی نعشکشی نداریم! بهروز دیگه چیزی نگفت، فقط یه پک دیگه به سیگار گرون قیمتش زد. سعید برگشت تو اتاق. شاد و شنگول بود. گفت: خودتون چایی رو دم کنین من باید برم خوشتیپ کنم! صادق گفت: تو هم دلت خوشه. ترم دومی هستی این قدر آتیشت تنده. نتونستی یه سال صبر کنی! سعید گفت: چه کنیم دیگه! یه نگاه به ساعتم کردم، دیدم از وقتی که از سلف اومدم یه ساعت گذشته. یک ساعتی که مثل همهی ساعتهای دیگر زندگیم یکنواخت و بیخود سپری شده بود. تکراری،
