ابوالفضل گوهریمقدم
Komeil_1984@yahoo.com
(این داستان در پنجره شماره 22 منتشر شده است.)
توی کوچه که پیچید، صدای سخنرانی میآمد. به سرعتِ گامهاش اضافه کرد. تقریباً میدوید. همیشه اینطور بود. دم در که رسید، هیچکس توی حیاط نبود البته حیاط جلویی، مدرسه دو حیاط داشت چون قدیمی بود و بعداً توسعه پیدا کرده بود. حیاط پشتی جای بازتری بود و میشد مراسم صبحگاه در آن انجام شود؛ ولی بدیش این بود که دفتر مدرسه در میانهی راه بود و اگر کسی دیر میرسید باید از جلوی آن رد میشد به قسمت پشتی میرسید. دعا میکرد که معاون یا ناظم او را نبیند هر چند که آرزوی محالی بود. وقت عبور از جلوی دفتر مدرسه به محض اینکه میخواست به طرف صفهای منظم پسران خوابآلود بپیچد، ناظم که در انتهای یکی از صفها از پشت سر هم مواظب بود که کسی چیزی نگوید یا بینظمی نکند با دست به او اشاره کرد که همانجا بایستد. سخنرانی رئیس تمام شد و صفها حرکت کردند به سمت کلاسها مثل لشکر شکستخورده. مدرسه دو قسمت داشت و در هر دو قسمت تعدادی کلاس وجود داشت، کلاس او در قسمت قدیمی قرار داشت. پسر همانجا به دیوار تکیه داد تا باد کمتر اذیتش بکند، زمستان سردی بود. کیفش سنگینی میکرد و دستش عرق کرده بود- ناظم پیش رویش آمد: بازم دیر اومدی؟ تو که خونت نزدیک مدرسهاس چرا اینقدر دیر مییای؟
دلیل همین بود! پسر همیشه فکر میکرد که چون خانهشان نزدیک مدرسه است باید دیرتر حرکت کند و بههمین خاطر دیر میرسید. ناظم ادامه داد: تو که همهی کارات مرتبه، درسِت هم خوبه این یه کارت ارزشِ همهی اونا رو کم میکنه. وایستا تا بیام. ناظم رفت تا دفترش را بیاورد. پسر چیزی نمیگفت و فقط سرش را پایین انداخته بود. موهای ژولیده و چشمهای پفکردهاش اینطور بیشتر معلوم میشد. ناظم برگشت: اوه اینجا رو ببین، دیگه جلوی اسمت جا نیست که چیزی نوشت، همش هم تأخیره. دفعهی آخرت باشه. تا حالا هم به خاطر اینکه دانشآموز درسخونی هستی چیزی به خانوادت نگفتم. اینو ناظم با قیافهي جدی گفت.
تقریباً هفتهای دو سه روز این برنامه تکرار میشد. پسر هم فقط سرش را پایین میانداخت. یکی دو بار هم سرماخوردگی را بهانه کرده بود. مدرسه مثل همیشه یکنواخت، کلاسهای 90 دقیقهای و زنگهای تفریق 15 دقیقهای. ساعت 40/12 هم مدرسه تعطیل میشد و پسر برخلاف دیگر دانشآموزان آرام برمیگشت خانه. در راه فکر میکرد که فردا حتماً زودتر بیدار میشوم. تقصیر برادرش بود که تا دیروقت تلویزیون نگاه میکرد و نمیگذاشت او بخوابد. برادرش از سربازی آمده بود و بیکار، صبح و شب پای تلویزیون بود. فکری به سرش زد که عملی شد. در راه به سمت خانه در خیابان کم عرضی که او همیشه از سمت چپ آن میگذشت، چون خانهشان آن طرف بود؛ چند میوهفروشی بود و او همیشه از جلوی آنها عبور میکرد و نگاهی از روی بیکاری به داخل آنها میانداخت. شب که شد بعد از انجامدادن تکلیف و خوردن شام، میخواست نقشهاش را عملی کند و زود بخوابد. طبق معمول برادرش پای تلویزیون بود. خانهی بزرگی نبود. یک نشیمن و یک اتاق خواب و انباری که البته وسایل زیادی در آن نبود و میشد از آن استفاده کرد. والدین در اتاق خواب و خواهرانش در انباری میخوابیدند و برادرش و او در نشیمن. پسر از درون کیفش یک هِدفون برداشت و به برادرش گفت: بیا بگیرش، امروز عصر از الکتریکی سر کوچه گرفتم. برادرش طبق معمول غرغر کرد و چند فحش نثار پسر کرد و سرآخر هم گرفت و صدای تلویزیون خفه شد. پسر به زودی به خواب رفت. صبح با صدای نماز خواندن پدرش از خواب بیدار شد. یک ربع به شش بود. برای صبحانه از رختخواب بیرون آمد. عجله داشت میخواست زودتر از همه به مدرسه برسد. صبحانه را با عجله خورد و لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. تا هفتونیم وقت داشت. به خیابان که رسید میوهفروشیها تازه داشتند بار میوه را خالی میکردند. پیادهرو پرشده بود از کاغذ روزنامه که لای میوهها گذاشته بودند. صاحب مغازه همینطور آنها را بیرون میکشید، باد میوزید. یک تکه روزنامه به طرف پسر که داشت به آرامی قدم میزد، آمد و پسر متوجه آن شد و چون جلویپایش ایستاد. با بیحوصلگی نگاهی به آن کرد که ناگهان در جا خشک شد. روزنامهها خارجی بودند. خم شد و آن کاغذ مچاله شده را که بوی نارنگی میداد برداشت. لای آن را باز کرد هرچند که از نوشتههای آن چیزی نمیفهمید. نگاهش افتاد به عکس دختر زیبایی که به او لبخند میزد و موهای صاف تیرهاش که روی شانهاش ریخته بود. به نظر تبلیغ (آگهی) بود. برای چند لحظه به عکس خیره شد یاد عکسهایی افتاد که در کمد لباس برادرش پیدا کرده بود و بدجوری کتک خورده بود. روزنامه را پرت کرد و به راه افتاد به مغازه که نزدیکتر شد تعداد روزنامهها همینطور بیشتر میشد. پسر با تصمیم ناگهانی مشتی زد و چند تا از آنها را در کیفش گذاشت و به سرعت به راه افتاد. در حیاط مدرسه تعدادی از پسران مشغول صحبت بودند. و بعضيها هم تازه وارد مدرسه میشدند.کیفش به خاطر روزنامهها باد کرده بود و پسر میترسید که کنجکاوی بقیه تحریک شود. فکر میکرد که روزنامهها پر عکس است: فکر کرد به دستشویی برود و روزنامهها را در سطل آشغالِ کنار آن بیاندازد. اما حس غریبی مانع از این کار میشد. میخواست هرطور شده عکسهای درون روزنامه را ببیند. با صدای زنگ صبحگاه از جا پرید. در طول مراسم اصلاً حواسش نبود. فکر میکرد که معاون یا ناظم متوجه کیفش بشوند و آنوقت معلوم نبود چه میشود. آنروز مدرسه که تعطیل شد، کیفش را محکم به دست گرفت و به راه افتاد. در راه به کسی نگاه نمیکرد. حتی به میوهفروشها که همیشه داخل آنها را دید میزد.
به خانه که رسید به فکر ناهار نبود. فوراً به انباری رفت و در را پشت سرش قفل کرد. فقط مادرش در آشپزخانه بود. روزنامهها را از درون کیفش بیرون کشید. فکر میکرد که با عکسهای زیادی از دختران زیبا روبرو میشود، اما وقتی لای آنها را باز کرد چیزی نبود جز سراسر نوشته و چند عکس سیاه و سفید از افرادی که او نمیشناخت. پسر دیگر صبح زود بیدار نشد.
