در دورهی فعالیتهایی دانشجویی در نیمه دوم دهه هفتاد و پس از آن، بر خلاف دههی اول انقلاب، لیبرالیسم محبوبیت زیادی داشت. شاید یک دلیلش این بود که مخالفان اصلاحات از این واژه به جای فحش استفاده میکردند و مثلاً شعار میدادند «انجمن لیبرال، انحلال انحلال» صرف نظر از این که به هر حال قافیه هم در اینجا نقش دارد و خیلی چیزهای دیگر مثل سکولار، سوسیالیست و کمونیست را نمیشود با انحلال همقافیه کرد و شعار داد، لیبرالیسم فحش معتبری بود. از این طرف هم برای این که فعالان دانشجویی شهامت خود را نشان بدهند رسماً از لیبرالیسم دفاع میکردند. اتهام آن قدر غرورآفرین بود که نیازی به اعلام برائت نبود. اما لیبرالیسم دانشجویی آن زمان کاستیهایی داشت که شاید خیلی به درد مبارزه سیاسی نمیخورد. (پیشاپیش میپذیرم که این مباحث دقیق نیست و خیلی پراکنده است، بیشتر برای آغاز بحث مواردی را بیان میکنم و شاید بعداً با تفصیل بیشتری بحث را ادامه بدهم و در ضمن از ورود دیگران به این بحث استقبال میکنم.)
ــ لیبرالیسم با نوعی محافظهکاری درآمیخته شد و از این آمیزش «هزینه و فایده» متولد شد. در بسیاری از محافل برای این که فعالیتی انجام نشود «هزینه و فایده» استدلال محکمی بود و کمابیش هست. اگرچه این شعار عقلانی به نظر میرسد اما در مورد کارآییاش در مبارزه سیاسی باید کمی احتیاط به خرج دهیم. عملاً کاربرد این توجیه به این معنا است که چون قرار نیست هزینهای بپردازیم هیچ کاری هم نباید بکنیم. استدلال دیگری هم چاشنی آن میشد که وظیفهی اول ما درس خواندن است. اول این که هزینه و فایده را باید در جایی به کار ببریم که پیامد رفتار ما قابل محاسبه باشد که در فعالیت سیاسی معمولاً چنین نیست. از سوی دیگر فایدهها را چطور با هزینهها میتوان مقایسه کرد؟ دوم این که سیاست یک دادو ستد کالایی صرف نیست و عمل سیاسی است که سیاست را ایجاد میکند و تا زمانی که چیزی نیست در مورد آن نمیتوان حرف معتبری زد. فرض کنید میخواهید اعتراضی صنفی به غذای بد سلف بکنید. این اعتراض ممکن است همراهی کسی را به دنبال نداشته باشد، ممکن است ده نفر با شما همراهی کنند، شاید هم هزار نفر با شما همصدا شوند و در بهترین حالت شاید کل دانشجویان از شما حمایت کنند و دانشگاه به تعطیلی کشیده شود تا مشکل برطرف شود. از سوی دیگر مسئولان دانشگاه ممکن است بلافاصله کوتاه بیایند و خواسته شما را بپذیرند، شاید ابتدا نپذیرند و بعد کمکم عقبنشینی کنند. شاید هم زمان زیادی ببرد تا به مشکل شما رسیدگی شود شاید لازم باشد دوباره اعتراض کنید. ممکن است دانشجویان به کمیته احضار شوند و بازخواست شوند اما حکمی صادر نشود. شاید احکامی برای برخی صادر شود عدهای هم اخراج شوند. برخی مسائل هم خیلی به چشم نمیآید: این اعتراض ممکن است روحیهی خودباروی را در میان دانشجویان تقویت کند و روحیه سرزندهتری در دانشگاه ایجاد کند. کارکنان دانشگاه هم پس از آن جدیتر کار کنند. درحین این اعتراض شما با برخی دیگر از فعالان دانشجویی آشنا میشوید و شبکهی دوستان شما گستردهتر میشود و در آینده میتوانید با هم همکاری بیشتری کنید. از طرف دیگر سرکوب شدید هم ممکن است اثر عکس بگذارد. این پارامترها همه مهم هستند و پیش از آن که دست به اعتراضی زده شود، تقریباً هیچ کدام به درستی قابل سنحش و هزینه فایده نیستند.
ــ سیاست دیگری که از سوی محافل روزنامهنگاری به محافل دانشجویی سرایت کرد، سیاستی بود موسوم به «میخواهم بمانیم» یا «آمدهایم که بمانیم» برخی از روزنامهنگاران اصلاحطلب برای آن که نشان دهند سوءنیت ندارند، انقلابی نیستند و شاید هم به این خاطر که مخالفان از وجود آنها خیلی وحشت نکنند، این شعار را حتا در سرمقالههایشان مطرح میکردند. سرنوشت مطبوعات اصلاحطلب نشان داد که این شعار هم کارآیی ندارد. از نظر قائلان به این شعار گویی قواعد عجیبی وجود دارد که آنها با آگاهی و به کار بستن آن میتوانند بقای خود را تضمین کنند. اما وقتی شعار شما ماندن است و این گروه مخالف است که شرایط ماندن شما را هر روز به نوعی تعیین میکند و به هر مناسبتی خط قرمز جدید میکشد در نهایت در صورتی حضور شما تحمل خواهد شد که کاملاً بیخاصیت شده باشید. در آن حالت هم محض احتیاط شاید حذف شوید. بسیاری از تشکلهای دانشجویی مدت زیادی هیچ فعالیتی نمیکردند، اما افتخارشان فقط این بود که تشکل مربوط را حفظ کردهاند. بقا البته اهمیت زیادی دارد، اما هر گروهی باید خودش هویت خودش را تعیین کند و منوط کردن آن به پارامترهای متغیر بیرونی کار را دشوار میکند.
ــ جذابیت دانش در میان فعالان دانشجویی آنها را از مسیر اولیهی آنها که فعالیت سیاسی است دور میکند. کسانی که از ایسمهای گوناگون و متفکران غربی در صحبتهایشان استفاده میکنند، در مقایسه با کسانی که شرایط سیاسی و مسائل روز را تحلیل میکنند، در میان فعالان دانشجویی محبوبیت بیشتری دارند. آنها سرنخهایی از اندیشههای جدید ــ یا حتا قدیمی ــ میدهند و این انگیزه را ایجاد میکنند که دانشجویان سراغ ناشناختهها بروند. سخنرانیهای سروش دانشجویان را بیشتر ترغیب میکرد که مولوی، پوپر و فلسفه غرب بخوانند تا این که فضای سیاسی را به درستی بشناسند و تحلیل کنند. حتا نوعی حالت استعلایی برای فلسفه خواندن، در مقایسه با دنبال کردن مسائل سیاسی به وجود آمده بود. این فضا باعث شد که بسیاری از کسانی که در ابتدا قصد داشتند به فعالیت سیاسی بپردازند تا شاید اندکی شرایط را تغییر بدهند، به جایی رساند که به علوم انسانی و به ویژه فلسفه رو آوردند و از پرداختن به مسائل روز ابا داشتند. مسأله فقط این نیست که عدهای از مسیر سیاسی جدا میشوند. برخی از این علاقهمندانِ به دانش که پرداختن به مسائل روز را بااهمیت نمیدانند، بر پایهی اعتباری که از دانش خاص خود کسب کردهاند، از جایگاهی بالادستی به مسائل سیاسی میپردازند. البته برخورداری از دانش قابل احترام است و برای تحلیل سیاسی هم نباید از جایی مجوز گرفت، اما این کار آمیختگی دو حوزهی کاملاً متفاوت است، کسی که از مسائل سیاسی ابا دارد نمیتواند به تحلیل مسائل سیاسی بپردازد. همانطور که کسی که صرفاً دانش فیزیک اتمی دارد نمیتواند به تحلیل فضای سینمایی یا ورزشی بپردازد، کسی هم که در یکی از شاخههای علوم انسانی مدرکی کسب کرده است به صرف آن نمیتواند تحلیل درستی از مسائل سیاسی روز ارائه دهد.
ــ آزاداندیشی و نقد دیگران در لیبرالیسم جایگاه ویژهای دارد و شعار «جرأت اندیشیدن داشته باش» به تواتر در محافل دانشجویی شنیده میشود. قاعدتاً این شعار میتواند در رشد عقلانیت در محافل دانشجویی کمک کند و بسیاری از خرافهها را بزداید. مسأله زمانی بروز میکند که شما این معیار را در سیاست به کار میبرید. یعنی صرف نظر از این که یک مبارز سیاسی چه برنامهی سیاسیای دارد و تا چه اندازه این برنامه میتواند به پیشبرد مسائل سیاسی کمک کند، به نقد باورهای انتزاعی وی میپردازید، اندیشههایی که شاید چندان در مسائل سیاسی هم نقشی نداشته باشند. به جای این که مسألهی سیاسی این باشد که شما چه برنامهای را با چه توانایی و قدرتی و چگونه میخواهید پیش ببرید و از چه روشهایی استفاده خواهید کرد، پرسش به این صورتهای احتمالی درمیآید که آیا از نظر شما اسلام و دموکراسی با هم سازگار است؟ آیا تقلید از نظر شما رواست؟ آیا هنوز هم معتقدید امام خمینی هیچ اشتباهی نکردند؟ با چنین روحیهای در حالت افراطیاش مبارزهی سیاسی تبدیل میشود به بد و بیراه گفتن و واپسگرا نشان دادن تمام فعالان سیاسی. این سنخ دانشجوی لیبرال سعی میکند در مورد هر شخصیتی برخی مواردی را که از نظر وی مایه شرمندگی است همواره حفظ کند تا به مناسبت یا بیمناسبت برای حمله به وی به کار ببرد. متأسفانه برای کسانی که از بیرون به مسأله نگاه میکنند تکرار این نوع نقدهای سیاسی بیش از آن که جدی گرفته شود به حساب عقدهگشایی گذاشته میشود.
ــ پیش کشیدن نزاعهایی قدیمی در میانهی نزاعهای جدید دور باطلی را ایجاد میکند که برای هیچ طرفی راه خروج باقی نمیماند. این ژست در میان دانشجویان لیبرال ــ و البته برخی دانشجویان چپ ــ در یک دهه گذشته کاملاً آشناست که قبل از این که شما بگویید چه برنامهای دارید، تکلیفتان را در مورد مسائل دههی اول انقلاب روشن کنید. در برخی موارد کار به جایی میرسد که تا شما از رفتار گذشته اعلام برائت نکرده، در پیشگاه ما تقاضای بخشش نکنید، نمیتوانیم به حرف شما گوش بدهیم. بدیهی است هر کسی که در سی سالهی اخیر فعالیت سیاسی داشته است به نوعی در مسائلی نقش داشته است ــ یا دست کم سکوت کرده است ــ که از دیدگاه یک دانشجوی لیبرال امروزی به هیچ وجه پذیرفته نیست. دوراههی ناخوشایندی وجود دارد که در هیچ حالتی برای دانشجوی لیبرال گذار از آن رضایتبخش نیست. اما اگر با دیدی سیاسی به موضوع نگاه کنیم مسائل امروز اهمیت بیشتری نسبت به مسائل دیروز دارند و قاعدتاً باید اولویت را به مسائل سیاسی امروز داد. البته به شرط آن که فاصلهی آن مسائل تا امروز آن قدر باشد که دیگر ارتباطش با مسائل امروز قطع شده باشد. مثلاً اصرار بر اعلام برائت کردن دانشجویان خط امام از اشغال سفارت، در حالی که میدانیم عملاً امروز به تنشزدایی اعتقاد دارند، خیلی توجیه سیاسی ندارد. اما بازخواست کردن سردارانی که در حمله به کوی دانشگاه جانب مهاجمان را گرفتند و در فجایع مشابه امروز هم موضع روشنی ندارند، شاید سیاسیتر باشد. اصلاحطلبان در دوران اصلاحات بیش از آن که از سوی دانشجویان در معرض پرسش از اصلاحات و چگونگی تداوم آن قرار بگیرند، در مورد اشغال سفارت باید جواب میدادند.
ــ از آنجا که وجه شناختهشدهی لبیرالیسم وجه اقتصادی آن است و تفکیک میان لیبرالیسم و سوسیالیسم در حوزهی اقتصاد روشن میشود، تأکید بیاندازهای بر مسائل اقتصادی میشود یعنی به همان اندازه که در کمونیسم اقتصاد زیربناست گویا از نظر برخی لیبرالها هم نگرش اقتصادی مهمترین مسأله است. گفته میشود که رقابت آزاد اقتصادی است که میتواند فضای باز سیاسی ایجاد کند و بدون اقتصاد باز دموکراسی سرابی بیش نیست. درست یا غلط بودن این گزارهها خیلی محل بحث نیست. اما ایدئولوژیک شدن این افکار قطعاً به مبارزه سیاسی لطمه خواهد زد. در وضعیتی که مسألهی ما همچنان مسألهی سیاسی است، ایدئولوژی به دو قطبی کردن بیدلیل فعالان سیاسی منجر خواهد شد. کسانی که به اقتصاد باز اعتقادی ندارند اما حساسیت ویژهای به مسائل انسانی دارند، از کسانی که ایدئولوگ اقتصاد باز هستند اما مسائل انسانی اهمیتی برایشان ندارد، در شرایط امروز کارآمدتر هستند.. میتوان به اقتصاد بازار باور داشت اما در کارزارهای سیاسی لزوماّ معیار را باور به لیبرالیسم اقتصادی قرار نداد و به مسائل مهمتر و زیربناییتر سیاست توجه نشان داد.
نوشتههای مربوط:
- تعصب، عقاید سخت و تعهد اخلاقی ما
- دفاعیهی شیطان رجیم
- مهرورزی با دانشگاه
- انتقادپذیری -6
- انتقادپذیری-5
- انتقادپذیری - 4
- انتقادپذیری -3
- انتقادپذیری -2
- انتقادپذیری - 1
- تقديرنامه؟!
- تأیید انتخابات شورای صنفی
- بیانیه تحلیلی انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان دربارهی شورای صنفی
- سرکوب شادی و امید
- دربارهی شریعتی
- یک قصه دو برداشت
- این بار واقعاً می خواهیم شورای صنفی را تشکیل بدهیم
- دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟
- فونت هما و رفع سوء تفاهم
- تحکیم وحدت و بومرنگ سرکوب
- کس نخارد پشت من
- بیانیه نشریات دانشجویی دانشگاه سیستان و بلوچستان در محکومیت توقیف نشریه «قلم انجمن»
- چرا پذیرش خطا سخت است؟
- چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟
- دانش و عقلانیت
- تعطیلی عقلانیت
- دانشگاه محل هویتیابی دانشجوست
- روز دانشجو به فروش میرسد
- بیانیه تشکل ها و فعالان دانشجویی زاهدان
- اقتراح پنجره درباره ارزیابی جنبش دانشجویی در ایران
- دانشگاه قربانی سیاست

پیامها (1)
مهدی | شنبه 4 اردیبهشت 89 ساعت 01:34 | IP: 174.0.118.193
سلام
به نظر من عنوان مقاله باید «نقد جنبش اصلاحطلبی دانشجویی» میبود و نه «لیبرالیسم دانشجویی و کاستیهای آن». مفهومی از لیبرالیسم که در این مقاله مورد نقد قرار گرفته یک برداشت خیلی سطحی است که عمدتاً هم به وسیلهی مخالفان لیبرالیسم به عنوان یک ناسزای سیاسی رواج یافته است. از آن طرف هم بیشتر کسانی که متهم به لیبرال بودن میشدهاند از روی نوعی لجبازی کودکانه این عنوان را برای خود پذیرفته و حتی مایهی افتخار خود قرار دادهاند؛ درحالیکه هیچیک از دو طرف نمیدانند که دربارهی چه صحبت میکنند. در ذهن بسیاری مفهوم لیبرال معادل مفهوم بیدین یا لاقید است که تصور عامیانه و غلطی است. حتی خیلی از آنها که ادعای لیبرال بودن میکنند تنها چیزی که از آن میفهمند این است که قید و بند دینی ندارند. اگر ازشان سؤال شود که چرا مثلاً سوسیالیست نیستند نمیتوانند توضیح دهند که چرا از بین این دو لیبرالیسم را انتخاب کردهاند و اصلاً به چه تعبیری لیبرال هستند: اقتصادی، سیاسی، اجتماعی یا...؟ حال نقد من بر مقالهی حاضر این است: وقتی با اصطلاحی تا این حد مبهم و مغشوش سر و کار داریم، اگر از اول مشخص نکنیم که دربارهی چه صحبت میکنیم احتمالاً فقط بر ابهام آن خواهیم افزود.
در مورد آخرین بخش مقاله، لیبرالیسم دارای تعابیر مختلفی در اقتصاد، فرهنگ، سیاست و اخلاق است. هستهی اصلی همهی آنها را - با کمی تسامح البته - میتوان به صورت تأکید بر حقوق فردی تا جایی که با حقوق «افراد دیگر» تداخل نکند دانست. حال این «حقوق» میتواند شامل آزادی در فعالیت اقتصادی، سیاسی، یا در لیبرالیسم اخلاقی به عنوان آزادی در انجام هر عملی مشروط بر اینکه حق دیگری پایمال نشود تعبیر شود. اگرچه این بخشها به طور کامل از یکدیگر مستقل نیستند، اما تا حد زیادی میتوانیم یکی از «دیسیپلین» های لیبرالیسم را به کار بندیم یا به آن متعهد باشیم، بدون اینکه تعهدی به جنبههای دیگر داشته باشیم. مثلاً دولت چین کاملاً بر اساس لیبرالیسم اقتصادی کشورش را اداره میکند اما لیبرالیسم سیاسی در آن کشور هیچ جایی ندارد. در مقابل، در برخی کشورهای اسکاندیناوی، لیبرالیسم سیاسی و فرهنگی در بالاترین حد خود اجرا میشود، با این حال از نظر اقتصادی، محدودیتهای بیشتری برای فعالیت وجود دارد.