
ریچارد بالیت
بیش از یک قرن است که رهبران فکری ساکن در تمام قهوهخانهها، کرسیهای دانشگاه و محافل سیاسی در سراسر خاورمیانه بر روی یک حقیقت ساده به توافق رسیدهاند: سازمانهای خارجی همسو با منافع قدرتهای امپریالیستی کار میکنند (امروز این قدرت ایالات متحد است) و تمام رویدادهای سیاسی را از کازابلانکا گرفته تا اسلامآباد دیکته میکنند.
آیتالله خمینی عروسک امریکا بود. صدام حسین هم همینطور. اسامه بن لادن چطور؟ آلت سیا بود، همان سیایی که صدام پیر و بیچاره را فریب داد تا به کویت حمله کند. خاندان سعودی آلت دست خانوادهی بوش هستند. یا شاید هم برعکس. لازم نیست اضافه کنم که حمله به برجهای تجارت جهانی و پنتاگون هم یک نمایشنامهی اسرائیلی بود، یا شاید هم کار یک عنصر خودسر از درون مجتمع صنعتی-نظامی امریکا.
هرچقدر هم این نظریههای توطئه احمقانه به نظر برسد، اما چیزی را بیان میکند که نظریههای «نقشهی راه»، «دموکراتیزاسیون» و «با سرپاشدن عراق میتوانیم کنار بکشیم» همه فاقد آن هستند: اطمینان از این که بهگونهای، جایی همهچیز حساب و کتاب دارد. تمام سرو صداهای تغ تغ و خرد شدنی که شبیه درب و داغان شدن فجیع ماشین سیاست هستند، در واقع نوسانات عادی ماشین نامرئی و ابرقدرت امپریالیستند.
اما اعتماد به این ماشین امپریالیست تمامکنترلی دوامی نمیآورد. با سردرگمی صاحبنظران منطقه، این بدگمانی دارد شکل میگیرد که اقدامات امریکا همانطور که از ظاهرشان پیداست از روی ندانمکاری است. مخبرانی که زمانی با یک اشاره، داوطلبانه از «دانش درونی» بسیار عمیقشان از اقدامات سیا و طرحهای راهبردی امریکا سخن میگفتند، اکنون با نگرانی میپرسند: «دولت امریکا دارد در این دنیا چه کار میکند؟» شاید اصلاً توطئهای در کار نیست. شاید طرح جامعی وجود ندارد.
زمانی که دیدگاهی سیاسی با اعتباری چندین و چندساله، حتا دیدگاهی به عجیبی و شدیداً غیرعقلانی بودنِ توطئهباورانِ خاورمیانه مشکوک و غیرقابل پیشبینی از کار درمیآید، هم انقلابیون و هم رهبران دیکتاتور لرزش زمین در زیر پاهایشان و خطرات آن را احساس میکنند. نگرانیها افزایش مییابد. در بدیهیات تاریخی شکاف ایجاد میشود.
چهار سال پیش، همه و همه «میدانستند» که ایالات متحد عطش شدیدی برای نفت عراق و پایگاههای نظامی دارد. درست است؟ شاید درست باشد، شاید هم درست نباشد. در هرحال، هر چیزی که زمانی بخشی از نقشهی دولتی محسوب میشد، اکنون در آشوب عراق محو شده است. نه تنها تیم بوش دیگر هیچگونه طرح قابل اعتمادی، حتا اهدافی بسیار محدودتر، هم برای پیگیری ندارند، بلکه هر گونه تغییری در اوضاع در بغداد، بعقوبه یا بصره، - چه برسد به تهران، اسلامآباد و بیروت - دولت را غافلگیر میکند و در مقابل آن هیچ حرفی برای گفتن ندارند.
شهروند سنی عراق میپرسد دولت امریکا که همواره به سیاهنمایی شیعیان لبنان و حامیاش جمهوری اسلامی ایران میپردازد، چطور ممکن است دست در آغوش احزاب شیعه در عراق باشد که اشتراک ژنیاش با آنها درست به اندازهی اشتراک ژنی شامپانزهها با جورج بوش است. قضیه چیست؟ چنین چیزی معنا ندارد.
شهروند عربستان سعودی زمانی گیج میشود که سخنگوی دولت امریکا سخن از همبستگی راسخ با متحدان سنی «میانهرو»یی همچون عربستان سعودی، اردن و مصر به میان میآورد و در همان حال، از دوستان عربش میخواهد که وارد میدان شوند و به برپایی «دموکراسی» شیعی در عراق کمک کنند. آیا آنها درک نمیکنند که این حجم از تغییرات سیاسی در این منطقه از زمان سلیم گریم، سلطان عثمانی، که در 1516 جهان عرب را بلعید، تا به حال سابقه نداشته است؟ آیا امریکاییها کاملاً هوش و حواسشان را از دست دادهاند؟
شهروند یمنی از خودش میپرسد که چرا پسرعمویش در گوانتامو از هوش رفته است و آنهایی که فرمان «جنگ علیه ترور» را صادر کردهاند در مراکش، اندونزی و گینه به دنبال سرنخ میگردند، اما از تعیقب القاعده در پاکستان صرف نظر کردهاند، جایی که در واقع فرماندهی آنها در آنجا مخفی شده است. پرستش بتگونهی اسامه بن لادن، امریکاییها را سخت مستأصل کرده است، اما آنها حقیقتاً تلاشی برای گیر انداختن او نمیکنند. همهی این موارد نیاز به توضیح دارد.
سخنگوی دولت امریکا توضیحات به ظاهر معقولی را در مورد این سیاستها و چندین مورد دیگر به زبان آورده است. اما به طرز فزایندهای این توضیحات شنوندگان را به یاد «باب بغداد» به نام محمد سعیدالصحاف، وزیر اطلاعات صدام حسین میاندازد که اظهاراتش همواره درست برخلاف آن چیزی بود که اتفاق میافتاد. در حقیقت بعضی از یاوههای صحاف در جنگ سال 2003 از ادعای فعلی امریکا در «خلاص شدن» از شبکهی پیچیدهی عراق که آن را دائم و با غررو تکرار میکند، حقیقیتر به نظر میرسد.
باب بغداد فقط چند سال زودتر این حرفها را زد: «اکنون حتا فرماندهی آنها هم تحت محاصره است. ما آنها را از شمال، شرق، جنوب و غرب هدف گرفتهایم. ما آنها را تعقیب میکنیم، آنها هم ما را تعقیب میکنند. اما در نهایت ماییم که آنها را محاصره کردیم، نه این که آنها ما را محاصره کرده باشند.»
همچنان که اعتبار نظریهپردازی توطئه در خاورمیانه به تدریج از میان میرود، برزخ تمامعیار آشوب نزدیکتر میشود. نگرانیها در کاخهای ریاستجمهوری شدت میگیرد. شورو شوق پیوستن به دوران تاریک قرون وسطا در انجمنهای مخفی جهادی در وزیرستان غلیان میکند.
سرانجام، ماجراجویی بوش، بزرگترین نیروی مزاحم در تاریخ خاورمینه جدید تلقی خواهد شد. نه به خاطر اقداماتی که کرده است، یا کارهایی که قصد دارد بکند (اگر قصدی هم داشته باشد)، بلکه به خاطر عملکرد فوقالعاده نالایقش. واکنشهای ناهماهنگ امریکا به حادثهی 11 سپتامبر با تضعیف شدید فرضیات مربوط به ماهیت و پایداری نظم سیاسی، باعث تغییرات عمیقی در منطقه شد، تغییراتی که هم ناگزیر بود و هم غیرقابل پیشبینی.