دیروز نان سوخاری با شیر میخوردم
تو راست میگفتی
نان سوخاری بهتر از همه چیز است
از کلوچه و کیک هم بهتر است
ترانههای قدیمی را بالاخره پاک کردم
تو راست میگفتی
لذتی نمیبردم
دلم به حالشان میسوخت
دیروز سومین سالی بود که چت نکردم
تو راست میگفتی
کار احمقانهای بود
آدم باید با صورت حرف بزند نه با مونیتور
عید، میهمانِ برنجهای بیمزه شهناز بودم
تو راست میگفتی
او هیچ وقت خانهدار نمیشود
او خودش باید زن بگیرد
دیشب برای قیافهی عصبانیِ پدر نمازِ بیوضو خواندم
تو راست میگفتی
او نمازِ مرا نمیخواست
او دلخوشِ حساب بردنِ من بود
فرزندان دلبندت همه بازیگر بودند
تو راست میگفتی
آنها نگران نبودند
آنها منتظر بودند
امسال هم برایت فاتحه نمیخوانم
تو راست میگفتی
تو زندهای
و آدم زنده فاتحه نمیخواهد