امیر احمدی آریان - برگرفته از سایت رخداد
یکی از مترجمان باسابقه کشورمان، که تا به حال دهها کتاب در حوزههای مختلف، از ادبیات و نظریه ادبی گرفته تا مطالعات فرهنگی و فلسفه را به فارسی برگردانده است، چندی پیش در یک محفل خصوصی گفته بود که من تعجب میکنم از این بچههایی که سنشان به سی هم نرسیده، در عمرشان سفر اروپا و آمریکا نرفتهاند، بعد با پررویی مینشینند رمان نویسنده آمریکایی و فرانسوی ترجمه میکنند. برای این وجود نازنین، که بخش زیادی از زندگیاش را در خارج از مملکت گذرانده بود، سؤال پیش آمده بود که اینها چهطور جرأت میکنند قبل از اینکه به زبان و فرهنگ غرب مسلط شوند سراغ ترجمه بروند. همین اعتراض، که باواسطه به گوش من رسید و شاید هم در آن دخل و تصرفی شده باشد، بهانهای است برای نوشتن این یادداشت.
خطاب این مترجم باسابقه به نسلی از مترجمان است که من هم یکی آنان هستم، و با کمی احتیاط و فاصله میخواهم گزارشی از تجربه خودم از آغاز و ادامه ترجمه نسلی بنویسم با این ادعا که، گمان میکنم تجربه بسیاری از همنسلانام است، حداقل آنان که میشناسم مسیر کمابیش مشابهی پیمودهاند.
نسل ما دهه پنجاه به دنیا آمد و چیزی ندید از آن همه «ناز و تنعم» که مقدر بود در جوانی حکایتاش را از پدراناش بشنود. تا چشم به جهان گشود و آمد راه بیفتد و حرف بزند انقلاب شد، کودکیاش را جنگ پر کرد و نوجوانیاش را تبعات جنگ، و ورودش به دانشگاه همزمان شد با نخستین تجربه فضای باز سیاسی در ایران پس از انقلاب، بهتر است بگوییم در واقع اولین تجربه از این دست در عمر این نسل، که تا پیش از آن جز خرابیها و مصائب جنگ و بعد، ستایش از سرداران سازندگی چیزی ندیده بود. ماجرای دوم خرداد و ریاست جمهوری خاتمی همهچیز ما را زیرورو کرد، و آدم فکر میکند کسانی که نوستالژی خفقان دهه شصت را دارند، حق دارند در این فرصت بگیروببندی که پیش آمده، صاف سراغ اطرافیان خاتمی رفتهاند و کسانی را به زندان انداختهاند که عاملان اصلی گشودهشدن فضایی ممنوعه در این مملکت بودهاند. آنها داشتند زندگیشان را میکردند و مردم هم به همچنین، که خرداد هفتادوشش همهچیز را زیرورو کرد. بلایی که این روزها بر سر اصلاحطلبان میآورند فوران کینهای دوازدهساله است، و عجیب نیست که چنین خشونتی در پس ماجراست.
در فضای پس از سال هفتادوشش بود که این نسل، که داشت زندگیاش را میکرد و آمده بود درساش را بخواند و برود، به ناگاه کتابخوان و روزنامهخوان شد، یاد گرفت سیاست و تفکر و ادبیات و هنر را مهمتر از درسهای پوک و ابلهانه دانشگاه بداند، یاد گرفت درسهای دانشگاه را بیفتد و براياش مهم نباشد، یاد گرفت مشروط شود و افتخار کند که به خواندن خزعبلات آکادمیک تن نداده است. در این بین نسل ما روزنامهنگار و نویسنده و شاعر شد، و عدهای هم به ترجمه روی آوردند. پس آنان که شروع کردند به ترجمه قصدشان به هیچوجه تسلط بر فرهنگ و زبان غربیان نبود و نیامده بودند پز بدهند و افتخارآفرینی کنند. ما ترجمه کردیم تا از سیل سیاست و فرهنگ که به راه افتاده بود عقب نمانیم. همین.
هرچند آن فضای باز سیاسی دیری نپایید، ولی نسل ما هنوز با خاطره آن زندگی و فکر میکند، و بخشی از جانسختیاش برای ادامه فعالیت در سالهای سخت پس از هشتادوچهار، مدیون دستاوردهای خرداد هفتادوشش است. شنیدن این حرفها بیشک برای مترجم معترض قدیمی خوشایند نیست، ولی خدمت حضرت کهنسالاش باید گفت که آنچه گفتهاید هنوز تمام واقعیت نیست. منطق شما را اگر ادامه دهیم، واقعیت بسیار سیاهتر و تعجبآورتر از آن است که گمان میکنید. آن بخش از واقعیت، که شاید شما ندانید و دانستناش لابد آتشتان میزند، این است که نسل ما قبل از آنکه حتی یک زبان خارجی را درست یاد بگیرد ترجمه کردن را شروع کرد.
واقعیت این است که بسیاری از متون ترجمهای که آن روزها در مطبوعات ایران چاپ میشد، محصول کار مترجمی بود که هشتاد نود درصد کلمات متن اصلی را نمیدانست، بیشتر از خود متن مبدأ به دیکشنری مراجعه میکرد و ترجمه یک صفحه از انگلیسی به فارسی نفساش را بند میآورد و ممکن بود ساعتها وقتاش را بگیرد، ولی نتیجهاش باورنکردنی بود. حالا که به عقب برمیگردیم، لابد تعجب خواهید کرد که چهطور آن همه متن آشغال و ترجمه بد، آن قدر مخاطب داشت، چه اتفاقی میافتاد که جوانان نیمه دوم دهه هفتاد ساعتها بر سر متونی که معنای مشخصی نداشت و معلوم نبود حرف حسابشان چیست، باهم بحث میکردند. شما فراموش کردهاید که آنچه آن متون را به جلو هل میداد و جایشان را بین مردم باز میکرد، فضای آن سالها بود نه کیفیت آن متون، کما این که بعد از هشتادوچهار، که فضای مورد بحث ما تکهپاره شد و از بین رفت، خروارها متن ارزشمند با ترجمه عالی به فارسی منتشر شد و هیچيك را کسی نخواند.
جناب استاد فرنگرفته مسلط به زبانهای فرنگی، حقیقت این است که ما نه فقط سفر فرنگ نرفتیم و دورههای کانون زبان را تمام نکردیم، بلکه اصلاً ما با ترجمه زبان یاد گرفتیم. اینطور نبود که اول خدای زبان بشویم و بعد دست به قلم ببریم، اول شروع کردیم به نوشتن و بعد زبان یاد گرفتیم. این نهتنها نشانه ضعف و پرروییمان نیست، بلکه شخصاً به کل این فرایند افتخار میکنم و معتقدم کار بسیار درستی کردیم. نسل ما نه از آمریکا و اروپا رفتن بدش میآمد نه از فراغ بالی که در آن بتواند بر یک زبان مسلط شود. هیچيك از اینها برایمان مهیا نبود، و کمال وقاحت است اگر کسانی را که زندگیشان در این دیگ جوشان سیساله گذشته، متهم کنیم در خارج رفتن و تلاش برای تسلط بر فرهنگ غربیان کوتاهی کردهاند. ترجمه برای ما کاری «شیک» و «باکلاس» نبود که بخواهیم با انجاماش نامی بین فامیل و دوستان دستوپا کنیم. هیچيك از مترجمان همنسل من سر گنج ننشستهاند، هیچيك به منبع لایزال ثروت وصل نیستند و زندگیشان تأمین نیست، و از آنجا که ترجمه در این مملکت جزء کمدرآمدترین وسختترین مشاغل است، برای انجام این کار دلایلی دارند که شاید حتی به مخیله پیشینیانشان، علیالخصوص جنابعالی که هزاران سال نوری با آنها فاصله دارید، خطور نمیکند.
این نسل ترجمه کرد، چون برایاش ترجمه نه کاری قشنگ و دلپذیر، که ضرورتی حیاتی بود و شاید هنوز هم هست. ترجمه بخش مهمی از کنش فکر کردن این نسل است، بخشی از تجربه زیسته سیاسی و فرهنگی اوست، و نقشی کلیدی در بالیدن این نسل ایفا کرده است. ترجمه برای ما صرف انتقال فرهنگ غرب به مملکت، یا فراهم آوردن اسباب لذت عشاق ادبیات از شاهکارهای غربی نبود. تأیید من هم از آن سالها به هیچوجه محتوایی نیست. همه ما در سالهای نخست کارمان، به دلایل بسیار مثل بلد نبودن زبان و سواد کم و وقت کم، ترجمههای وحشتناکی انجام دادهایم. شخصاً حداقل ده پانزده مقاله در مطبوعات ایران منتشر کردهام که ترجمهشان نفرتانگیز و اعصابخردکن است، و یکی از کابوسهایام این است که مجبور شوم دوباره بعضی از آن متون را، که فقط لایق سطل زباله هستند، بخوانم. اما، ضمن عذرخواهی از خوانندگانی که آن متون موجب سوهانخوردن روحشان شده است، باید بگویم به هیچوجه از انجام آن ترجمهها پشیمان نیستم. مثل شرکت در میتینگهای سیاسی، مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن و تئاتر رفتن و روزنامه خواندن، ترجمه هم یکی از کارهایی بود که به نسل من فکر کردن و سیاسی بودن را یاد داد، به ما یاد داد چگونه فرهنگ و تفکر را ارج نهیم و غرق در ابتذال روزمرگی نشویم و در برابر تصمیماتی که برایمان میگیرند مقاومت کنیم، و از این جهت، معتقدم دستاورد نسل من، همان ترجمههای کجوکولهای که به لعنت خدا نمیارزند، شرافتمندانهتر و دوستداشتنیتراند از ترجمههای فصیح و منقحی که پای شومینهای در اقامتگاه زمستانی مترجماش در پاریس و لندن انجام شده باشد.