تلألؤ روشنایی
گرمی نفسهایت به یاری بازوان سرد روح می شتابد
وسبزی پرتوی تعقل از روزن نگاهت
بر دیوار نمناک تعصب میتابد
و روشنایی را به قلب مملؤ از تردید من میبخشاید
چگونه توانم ازیاد بردن را،
با دلی سرشار از نور؟
وچگونه توانم تاوان دادن را،
به ارمغان ذهنی خالی از سکنهی تشویش؟
ای نایاب فرزند فرزانهی زمین!
سوم مرداد 88
***
تنهایی
تنهایی را گاهی
پژواک جفتی کفش در گوش
هنگام عبور از راهروی پرتردد تفکر،
ویا انعکاس مبهم تصویر بر چینی بند زده ی خیال
از میان هرج و مرج سیاه و سفید
ازضا نمی کند
شاید مگر طنین گرم الحان
از میان معبر سرد امواج صدا،
و یا تماس زنده ی نگاه به مقصد شیرین لبانت
تنهایی را مفتون سازد
بیست و ششم آذرماه 88